|
¤ درباره وب لاگ ¤ بـَر و بـَچ آشـنا ¤ با تشكر از |
¤ رختكن خاطــرات
Thursday, April 22, 2004
¤ هنوزم تو همون آدرس جديد هستيم
Saturday, December 20, 2003
¤ siminak
رنگ آسمون سربی ، چهره ی تو پر از نور ، گرم و مهربون با اینکه هم بخاری نفتی بود هم برقی ولی کرسی کوچیک و جمع و جور رو علم می کرد و چه صفایی داشت ، نقلی بود و تر و تمیز ، از پارچه ی ترمه و سوزنی خبری نبود ، همون چادر شب چهارخونه رو می انداخت روی اون و یک مجمعه ی ( سینی مسین ) بزرگ بالاترش و اگر ترسی از شیطنت های ما نداشت ، چراغ گردسوز روی طاقچه رو هم روشن می ذاشت وسطش ، به جای اون لامپ بی قواره ی کم نور که در بالاترین نقطه اتاق جا خوش کرده بود . در خونه رو که باز می کردی ، موجی از صفا می ریخت توی صورتم . اون چارقد مرمر همیشه سفید و پاک ، روی اون موهای نقره ای بود و طره های بافته ی موهات تا روی سینه ات نوسان داشت و اون سنجاق قفلی چه محکم بیخ گلوت رو گرفته بود و صورتت رو با لچکت آنکادر می کرد . از سوز بیرون فرار کرده تا بینی ، زیر لحاف کرسی می خزیدم و گرما رو با حرص و ولع می بلعیدم و در این شب با تو بودن عادت همه ساله ی ما بود و این زیر چه رخوتی می ریخت توی جونم و دلم رو خوابی خوش با خودش می برد ولی بوی آجیل و تخمه ی داغ که تفت داده بودی ، چند دونه سیب پاییزی و برشی هندوانه که کمی زیادی رسیده و پوک شده بود و ....، ایندفعه خواب خوش رو با خودش می برد .اسنه های ( قصه های ) شیرینت ، شب چله ی ما رو کامل می کرد و سرم از رخوت رویا روی سینه ات می افتاد و حض می بردم از عطر تنت حالا نه از اون سرماها خبری هست ، نه از اون چله ها ، نه از ننه جوون یادش بخیر ...
¤ S.
نکته لازم قبل از خواندن اين مطلب: لطفا هنگام خواندن اين متن به آهنگ مورد علاقتان گوش کنيد. اگر هم قادر به اين کار نيستيد اين آهنگ را ملايم زمزمه کنيد! ممنون.وسط روزه و هوا آفتابي. آسمان آبي لاجوردي. از همون آبيهاي خوشرنگ که خودتان ميدونيد. رنگ همين صفحه که در نظرتان هست. دو تا تيکه ابر مثل دو تا تابلوي زيبا به سقف آسمان چسبيده. از دور کوهها را ميبينم که سرشون برف زده و قله ها مثل بستني قيفي به نظر ميرسند. هوا پر از حسهاي خوبه امروز. از اون روزهايي هستش که آدم خوش خوشانش ميشه و ميخواهد همه کارهايي را که تا حالا نکرده توي يک روز انجام بده. از اون روزهايي که چشمها بهتر از روز قبل ميبينند. گوشها تيزتر شده اند و پوست بدن آنقدر حساس که وزش هر نسيم نه تنها پوست بلکه قلب و روح آدم را نوازش ميکنه. تمام حسها گويي تيزتر شده. حتي حس ششم! اون سيبي که چند دقيقه پيش داشتي گاز ميزدي بهترين سيبي که تا حالا خورده اي به نظرت مياد. به خودت ميگي اگر دستم را بلند کنم و نوک پنجه وايسم شايد دستم به اون دو تا ابر برسه. آهنگ مورد علاقه ات را زير لب زمزمه ميکني و راه ميري. احساس ميکني يه ته صدايي داري. با خودت ميگي اين از کجا اومده؟! عابر بعدي که از بغلت رد ميشه نگاه عاقل اندر سفيهي حوالت ميکنه و تازه صرافت ميافتي که زمزمه نميکردي بلکه بلندگو قورت داده بودي و از اون ته صدا هم اثري نيست!. ولي امروز بلد نيستي چطوري خجالت بکشي. خجالت مال آدمهايي هست که کسي پشتشون نيست. يا تو اينطور فکر ميکني. حتي ته دلت يه ذره هم لذت ميبري که کسي صداتو شنيده. روي نيمکت بغل پارک ميشيني و همه جا آرومه. چمنها از بارون ديشب هنوز خيسه. کفشها را ميکني و انگشتهاي پاتو لاي چمنهاي خيس قايم ميکني. ريشه هاي چمنها را زير انگشتهات حس ميکني و باورت ميشه اين ريشه ها دارند از پاهات بالا ميروند و بهت زندگي ميبخشند. خودت خودتو خوب ميشناسي. ميدوني که دو تا وجود جديد توي زندگيت قدرت درک تمام اين حسهاي خوب را برايت چند برابر کرده. يادت ميافته که عزيزي با دلواپسي ازت ميپرسه غذا درست ميخوري؟ اشتهات برگشته؟ اين شبها درست ميخوابي يا هنوز نه؟ و من ميترسم که اين وجود نازنين را نگران کنم. محبتي خواهرانه به دلم ميشينه و تسکينم ميده. احساس ميکنم ريشه اون چمنها به قلبم رسيده و قلبم سبز شده و داره جوانه ميزنه. احساس ميکنم کسي پشتم را داره و اگر بيافتم روي جاي نرمي فرود خواهم آمد. سرشار از حق شناسي ميشم. دوباره همه جا ساکت و زيباست. کوهها را دوباره ميبيني که محکم ايستاده اند. صداي عزيزي را در عمق وجودت ميشنوي که آشناست و از محبت سر ريز. صدا بهت ميگه: <اس> من خودم هواتو دارم و تو اين جمله را با دقت خاصي گوشه قلبت آويزان ميکني و با تمام وجودت به اين حرف نه تنها اعتماد بلکه ايمان داري. فکر ميکني که تو هم يک کوه پشتت هستش و اگر نيمه راه خسته بشي جايي هست که بتوني چند لحظه بهش تکيه کني تا دوباره آماده راه رفتن بشي و اين دلت را براي هر چي که در ماههاي آينده ممکنه سر راهت باشه محکم ميکنه. ترس از دلت ميره و محبتي برادرانه جايش را پر ميکنه. امروز خجالت کشيدن بلد نيستم. خجالت مال آدمهايي هست که کسي پشتشون نيست.
Friday, December 19, 2003
¤ Shift
بي دردي درد بزرگي است (1)و زنجموره سردادن چسناله هاي غريبانه يا اديب مابانه را نشانه ((روشنفكري )) دانستن مصيبت عظماست
اين را نيز نمي دانم كه شما در هر سال چند مرتبه متولد مي شويد و كنار هر كيك چند دانه شمع مي افروزيد و آيا روز يا شب مرگتان را هم جشن مي گيريد ؟من هميشه به دو چيز مي انديشم و به دو چيز اعتقاد كامل دارم دوم به خودم سوم به هيچ چيز تو به چند چيز معتقدي ؟
داشتم توي پارك جنگلي لويزان قدم مي زدم ، هوا ابري بود و نمناك ، شايد چيزي شبيه به هواي جنگلهاي شمال . ياد گلسرخي افتادم . يكجورائي برام عزيزه . چيز زيادي نمي خوام راجع بهش بگم . چون يا ممكنه محكوم به لنينيست بودن بشم يا به هزارتا چيز ديگه . اما چيزي كه هميشه برام ارزش داره اينكه يك تارموي گلسرخي مي ارزه به همه كسائي كه كلمه ازادي رو هي قرقره مي كنند و طاقت هيچيم ندارند . حتي به اونهائي مي ارزه كه اونور آب مي شينند و حتي اسم خودشون رو مخفي مي كنند و هي وطن آزاد وطن آزاد مي كنند . دلم مي خواست مي گشتم توي كاغذهام و اون مقاله ((سياست شعر ، سياست هنر )) رو پيدا مي كردم و اگر نمي رسيدم همشو تايپ كنم فقط قسمت (( بشر و نوميدي غارتگران )) رو تايپ مي كردم تا خيلي از به اصطلاح جوونهاي روشنفكر امروزي بفهمند كه چه خبره . اين شعر گلسرخي رو بدجوري دوست دارم : اي چشم مخملي من ،شكوه آينده امروز اين عشق ماست ، عشق به مردم (( بگذار درفش سرخ زيبائي ترا بستائيم ... ))من كور نيستم بايد ترا بستايم ميدانم .اما كجاست جاي ديدن تو وقتي كه هموطنم برده ،و خاك خوب ترا جراحي مي كنند بايد كه خاك من از خون من بنا گردد ...بناي آزادي بي مرگ و خون كي ميسر شد ؟ پيكار مي كنم مي ميرم ...اينست عشق من ميداني من ايرانيم ...
(1) : مرد را دردي اگرباشد خوش است / درد بي دردي علاجش آتش است . پ.ن 1: رقص زير آبشار وقتي برف مياد بدجوري مي چسبيه . مخصوصاً وقتي هم رقصت موجود دوست داشتني باشه . پ. ن 2 : دارم ميرم كاج تزئين كنم . از حالا دلم براي مهموني شب ژانويه تنگ شده
¤ siminak
امروز دیدم که توی صفحه آخر کتابی که بدرقه ی راهم کردی نوشتی ...اون نوشته ی اول کتاب رو بارهای بار خونده بودم ، ولی این آخری آتیشم زد . اصلا فکر نمی کردم . آخه اصلا معمول نیست و من اصلا یادم نبود که تو غیرقابل پیش بینی هستی و اینها کلماتی هست که باز بغض منو ترکوند.....
..... خواهرکم
فاصله افتاده بین من و تو
دستهامون به هم نمی رسند
این رو بغض تو نگفت
این رو قلب من می گه ........................
Thursday, December 18, 2003
¤ Shift.
1- فكر نمي كردم اون روز بياد . اما اومد همين امروز . حداقل قرار نبود به اين زوديها بياد . اما اومد . امروز از صبح حال ديگه اي داشتم . رفتم كوه ، تنها ، قدم زنان رفتم تا اون بالا و اومدم پائين . اونقدر نرم و آهسته رفتم و اومدم كه خودمم نفهميدم چجور رفتم و اومدم ( فكر مي كردم امروز جمعه هست بعد كاشف شدم كه نخير 5 شنبه است ) . نشستم پاي كامپيوتر و اينترنت . جائي براي ديدن دوستهاي نديده ، دوستهاي كه تو مي توني از پشت هزاران كيلومتر سيم و كابل حضور گرمشون رو حس كني ( چه حرف حال بهم زني بارهاست كه داره تكرار ميشه ) . آمريكا ، كانادا ، مالزي ، آلمان ، فرانسه ، ايتاليا ، گاهي استراليا و... . شيراز ، مشهد ، آبادان ، اهواز ، گرگان ، ساري و ... . شهرك غرب ، اكباتان ، تجريش ، آزادي ، شهرري ، جردن ... دوستي رو ديدم ، مدتهاست با هم توي چت آشنائيم ، اين دوست برايم ارزشمنده چون بدون هيچ چيزي برايم كارهاي مهمي كرده ، گفتم بريم جائي كه ببينمت . دم داروخانه ميدون ونك . بعدم پارك طالقاني ، جائي قشنگي كه تو حس مي كني پائيزه ، صداي كلاغها مياد ، چمنها هنوز جاهاي سبزند ، همه چيز زيباست . توي راه ونك از دور خونه رئيس رو حس مي كني بعد از رفتن دوستت بهش سري مي زني . مثل هميشه دوست داشتني و محشر و تو مثل هميشه مشتاق بوسيدنش . حرف مي زني و برمي گردي خونه . مسنجر رو باز مي كني ، بعدش باز ميري بخوابي ، خواب رو توي خونه دوست دارم . عصري كمي كار مي كني ، باز برمي گردي پاي مسنجر ، امروز كمي بي برنامه اي ، مي افته اون اتفاقي كه فكر مي كني هيچ وقت نمي افته . موقع اتفاق افتادنش تو آروم آرومي ، جوري كه حتي فكرشم نمي كردي . ميايي اينجا و مي نويسي . حتي خودت هم به خيلي چيزها مي خندي . به خيلي چيزها . 2- مثل گربه خستگي در كردن رو دوست دارم . عجيبه وقتي تو بلاگ مي نويسي ، آدمهاي زيادي تو رو مي شناسند . مي دونند چي دوست داري چي نداري . مي دونند چه كردي چه نكردي و ... بهت زنگ مي زنند ، بعد كه چيزي مي گي مي بيني اوخ همه بلاگ رو حفظند ، مي خندي كه اي بابا من شما رو نمي شناسم و شما منو واضح و روشن مي شناسيد ، خودت خندت مي گيره . يادم باشه هر جا رفتم خواستگاري آدرس اينجا رو بدم بگم مي تونيد ببينيد من در چند سال گذشته هر روزش چجوري بودم . اينطوري راحتتره ، سند مكتوبم هست . 3- ارديبهشت رو دوست دارم . از همين حالا دوستش دارم . ميشه دعا كنيد ارديبهشت زودتر بياد ؟ من دارم بوي شمال رو مي شنوم . دارم لذت قدم زدن توي خيابون پهلوي رو حس مي كنم و... دوست دارم ارديبهشت بياد . 4- عجيبه كه ما خودمون رو نمي بينيم و بقيه رو مي بينيم بعد هي مي گيم حالم بهم مي خوره عقم مي گيره . خودمون به زور مي خوايم ثابت كنيم هيچي نيستيم يا همه چي هستيم و اگر كسي اينكار رو بكنه حتما حالمون ازش بهم مي خوره . به قول يكي گفتني بابا ما ديگه كي هستيم .
¤ Siminak
سحرخیزتزین خورشید ،آبی ترین هوا و سبزترین زمین همسایه ی ماست امروز خورشیدی نیست تا درجه ی انجمادم رو قدری پایین بیاره. هوا و زمین خاکستریست. سرد نیست فقط من کمی کسلم و خسته . خواب عزیزترین عزیزهام رو توی گنجه ی خیالم مرتب می کنم .در تاریکی هوا رفتی ، بهترین لباست رو پوشیدی ؛ صورتت رو صاف صاف کردی ، خوشبوترین اودکلن ، هدیه ی تولدت رو زدی و حالا خونه بوی تو رو می ده و خاطره ی من عطر دیگه داره .به کارهای همیشگی می رسم ولی این چیزی نیست که تو می خوای ، به سرمایه های زندگی می رسم ، به درسشون به حسشون به .... ولی این چیزی نیست که تو می خوای، اتاقهای تنبلی و رخوت رو پاک پاک میکنم ، رختهای وقت گذرونی و تلاش ،بطالت و با دیگران بودن رو تمیز تمیز می شورم ، چروکهای همیشه ی تقلید رو صاف صاف می کنم ولی این چیزی نیست که تو می خوای ، تمام صفا و صمیمیتم رو توی بشقابی با تزیینی از تازه ترینها ، وقتی که خسته در تاریکی شب به خونه میای ، با تمام عشق جلوت می زارم ولی این چیزی نیست که تو می خوای ، می بوسمت ولی این چیزی نیست که تو می خوای ، نوازشت می کنم ولی این چیزی نیست که تو می خوای، نگاهت می کنم ولی این چیزی نیست که تو می خوای ، بقچه خیالم رو برداشتم و بخاطر تو به این گوشه اومدم ولی این چیزی نیست که تو می خوای ، همه چیز رو پشت سر گذاشتم ولی این چیزی نیست که تو می خوای ، تو بی.بی.سی و سی.ان .ان و باز بی.بی ....... گوش می دی ، فوتبال بهترین تیمها رو تعقیب می کنی ، من به چشمهات زل می زنم و تو به توپ ، من دستم رو آهسته روی شونه ات می زارم و تو روزنامه ها رو ورق می زنی . تو سخت کار می کنی با تمام وجود تلاش می کنی و فقط به آینده نگاه می کنی و چه راحت حال رو به گذشته ی پر خاطره می سپاری . من دوستت دارم خیلی دوستت دارم ، توهم دوستم داری خیلی زیاد ......... و باز تو سحرخیزتر از خورشید می ری و وقتی اون پادشاه هفتم رو در خواب ناز می بینه ، بر می گردی . من هستم و دلشوره هام ، شادیهام ، تنهایی هام ، آرزوهام ، گریه هام و حرفهایی که گنجی شده کنج دلم و توی خواب اونها رو با عزیزترین هام قسمت می کنم و باز صبح گنجه رو مر تب ..........
¤ S.
ساعت ۱ صبحه. بيدارم. چراغهاي همسايه ها تک تک در عرض دو ساعت پيش خاموش شده. من هستم و من. صداي آهنگ همسايه ژاپني من از ديوارها عبور ميکند و چون مهماني ناخواسته راهش را به آپارتمان کوچک من پيدا ميکند. صداي آهنگ يه چيزي شبيه به فلوت يا ني لبک چوپونها هستش. با خودم ميگم شايد توي آپارتمانش گوسفند داره! ممکنه براي دل تنگشان که دور از دشت هستند ني ميزنه. در دل به اين فکر خودم ميخندم. از پنجره بيرون را نگاه ميکنم. اين شهر غريب ۶ ماه در سال برفي هستش. امشب هم يکي از اون شبهاست. نور چراغهاي خيابان در دانه هاي برف بلعيده شده و هر يک بيشتر شبيه يک شمع به نظر ميايد تا يک چراغ. به پنجره نزديکتر ميشوم و گرماي گونه هايم باعث بخار کردن پنجره ميشود. شکلي ساده روي بخار پنجره ميکشم. يه چيزي مثل چشم چشم دو ابرو. با انگشت اشاره هي به شکلک ور ميرم تا از يه چيز ساده تبديل ميشه به چيزي شبيه يک جانور که شايد راهش را گم کرده و از کره اي ديگر به اينجا رسيده. سردي بيرون پنجره به نوک انگشتم مانده و من ياد شبي ميافتم حدود ۱۱ سال پيش که مثل امشب برف ميباريد. از دانشگاه رسيدم دم در خانه و جيبهايم را به دنبال کليد تفتيش کردم. ولي اثري از کليد وجود نداشت. برف ميباريد و من زير پنجره اتاقم ۳ ساعت در برف انتظار کشيدم و رختخواب گرمم را تصور ميکردم که آنشب گرمتر از آني که هست به خاطرم ميامد. از آن روز به بعد قبل از بستن در خانه جاي کليدم را محفوظ ميکنم و اگر جانم برود کليدم نميرود. از آنروز به بعد از انتظار کشيدن بيزارم. صداي ني لبک همچنان از خانه همسايه به گوش ميرسد. روزي آفتابي را تصور ميکنم زير آسماني آبي در دشتي بزرگ با تعدادي گوسفند. درست همون طور که در فومن و ماسوله سالها پيش ديده بودم. شايد آن کلبه ته آن دشت مال من است. نميدانم. شايد من راه را گم کرده ام. ولي بوي آن ياسهاي وحشي عجيب آشناست و من را به ياد خانه ام مياندازد. برف نرمي ميبارد و من ياد روزهايي ميافتم که در تهران پشت پنجره اتاقم در تاريکي مي ا يستادم و دعا دعا ميکردم که آنقدر برف بيايد تا مدرسه ها بسته شود. دعاهايم چند دفعه بر آورده شد. امشب هم دارم دعا ميکنم. نه براي بسته شدن مدرسه ها. من سالهاست که پشت ميز مدرسه نبوده ام. امشب دعايم براي دوباره ايستادن پشت آن پنجره است.
Wednesday, December 17, 2003
¤ bamdad
به هاله:
هاله جان ... خیلی از سنت های مسخره هستند که از سوی محیط به آدم تحمیل میشوند ... مثلا خیلی از مردها اگه احساس مسئولیتشون معادل زنشون باشه حداقل تحقیری که میشن اینه که به شوخی از طرف مردهای دیگه «زن ذلیل» خطاب میشن ... یا اینکه اگه یه مردی با ظاهر نامرتب بره بيرون (مثل پیراهن اتو نکرده) بیشترسرزنشها متوجه زنشه و اکثریت مردم میگن عجب خانم شلخته ای داره این آقا ... خیلی کم هستند کسانی که چنین ایرادی رو از خود مرد بگیرند .... و یا اینکه من بارها شنیدم اگه یک مردی توی همه کارها از خانه داری تا بچه داری با زنش همراهی بکنه ... خیلی ها پشت سرش میگن : فلانی که زن نگرفته .... شوهر کرده ... و میخندن.من خانواده هایی رو دیدم که به عروسشون در اوج مهربانی و دلسوزی سفارش میکنن که حتما از پسر ما کار بکش اما جلوی مردم و مهمون نه ... این یعنی چی؟؟ یعنی ترس از حرف مردم ... ته دلشون ... دارن برای عروسشون دلسوزی میکنن اما در عین حال میترسن که گل پسرشون به لقب «زن ذلیل» مفتخر بشه ...
به eaglebig:
من صحبتی ازتکيه گاه عاطفی نکردم ... من داشتم ميگفتم ... که هيچوقت توی زندگی ام از کسی توقع نداشتم که هزينه های منو پرداخت بکنه ... باستثناء هزينه تحصيلم که پدرم تقبل کرد و پرداخت ... (که واقعا لطف بزرگی بود و من همیشه ممنونش هستم)اون چیزی که شما بعنوان تکيه گاه عاطفی بهش اشاره کرديد نياز طبيعی همه آدمهاست و زن و مرد نداره درضمن دوست عزیزممنون از طرفداری ات .. ولی من دنبال طرفدار نمیگردم ... چون نه به محکمه رفتم و نه به میدان پیکار ... من فقط خواستم سنت های غلطی رو به نقد بکشم که از سنین کودکی اینو به همه تلقین میکنه که جای زن در مطبخه ... همین
به کلانتر:
توی این مطلب من اشاره مستقيمی به مذهب نداشتم ... تا حدی حق با شماست ... اين موضوع مستقيم و ظاهرا با باورهای مذهبی بی ارتباطه ولی متاسفانه بعضی جاها مذهب و خرافه و سنت های عهد دقيانوس آنچنان به هم تنيده اند که بزحمت ميشه جداشون کرد ... اينو قبول داری؟؟؟من توی مطلب قبلي ام بيشتر اشاره ام به اين جمله کليشه ای بود که بعضی ها تکرارش ميکنن بدون فکر کردن بهش : زنها خودشون هم ميخوان که مورد ظلم قرار بگيرند ...
خانمها و آقايون:
من نميخواستم مورد ظلم قرار بگيرم و هر آنچه کردم ناشی از عشق و علاقه وافرم به شریک زندگی ام بود ... من معتقد بودم که در دوستی و عشق بايد بي دريغ بود ... هنوز هم معتقدم اما با یک تبصره کوچولو ولی خیلی مهم:سنجيدن ظرفيت طرف مقابل چه در مقام همسر و چه بعنوان دوست خيلی خيلی مهمه ... و اگر آدم توی اين سنجش موفق بشه ميتونه از زندگی اش و روابطش بيشتر لذت ببره ... يکی از بهترين راههای بهبود روابط شکافتن گذشته ها و رو راست بودن با خوده ... بعبارتی اگر تجربه تلخی داريم سعی نکنيم که فورا فراموشش کنيم ... اول دل و روده اش رو بريزيم بيرون ... اشتباهات خودمون رو نقد کنيم و تا جای ممکن ازش درس بگيريم ...اینو یادمون نره که اعتراف به اشتباه دليل بر قوته نه ضعف و انسان بدون اشتباه وجود نداره...و حرف آخر من اينه که چيزي که من رو اون روزها خيلي اذيت ميکرد اين بود که شريک زندگيم احساس مسئوليتش خيلي کم بود ... وگرنه مشکل فقط ظرف شستن و ياغذا پختن نبود ... معيار سنجش من فقط به کارهاي خونه خلاصه نميشد ... و بيشترين فشار جايي به من مي آمد که ميديدم کوچکترين اثري از قدر شناسي در مقابل آنهمه زحمت وجود نداره ... متاسفانه خيلي ها فکر ميکنند احساس مسئوليت توي زندگي مشترک تنها به پول در آوردن خلاصه ميشه ... و خيلي هم ادعاشون ميشه ... در صورتي که ديد من طور ديگري است ... بنظر من هردو نفر بايد تمام مسئوليتها رو با هم تقسيم کنند از پول در آوردن گرفته تا مديريت هزينه ها و الي آخر ...بازهم ممنون از تمام دوستاني که وقت گرانبهاشون رو صرف خوندن نوشته هاي من ميکنن ... اميدوارم که بعد از خوندنشون پشيمون نشيد ... :)
¤ shift
از راه مي رسم ، مي شينم پاي كامپيوتر ، هدستم رو مي زنم و شروع مي كنم به كوهن گوش دادن ، بدجوري مي چسبه . امشب بايد خيلي چيزها رو به خيليا بگم . 1- مادر عزيزم : معذرت كه چند وقت تو خودم بودم و تو اتاقم بودم يا خونه نبودم . ميدونم كه مي فهمي . از چشمات حسش مي كنم . ميدونم كه نگراني ، آخه مهدي تو اينطوري نبود اما مرسي كه دركم كردي ، محبتتو ازم دريغ نكردي و هوامو داشتي ، ببخش اگر نگرانت كردم . نميدونم اگر تو اينطور نبودي من امروز چجور بودم ، زندگي قشنگمو بدجوري مديون توام . دوست دارم امروز كه تولدته بغلت كنم و بگم تولدت هزارها بار مبارك . مبارك مبارك مبارك . ميدوني دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم هوووووووووووووووااااااااااااااااااااااااتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتاااااااااااااااااااااااااا2- توي عزيزترينم : براي ((چرا می گويي دلتنگی؟چرا هنوز عزيزترينت خطابم می کنی؟ )) جوابي ندارم . چون جواب اين سئوالها از درك منطق و تجربه و مشاهده فراتره . اگر روزي جوابي جزءدوستت دارم برايش يافتم حتما خواهم گفت . 3- S مهربونم : خوشحالم كه تو هستي ، كه در منجلاب ايران بزرگ نشدي كه هنوز بوي گند خيلي از آدمهاي اينجا رو نميدي ، كه هنوز مثل بچه ها پاك و ساده و بي آلايش هستي . ممنون بابت همه چيز . بابت حضور قشنگت . 4- بامداد عزيزم : داشتن دوستي مثل تو زيباست . دوستي كه خودش آئينه ميشه تا دوستش بتونه همه چيز رو توش ببينه . آئينه زيباي من ممنون . 5- غزال عزيزم : آره حتي چراغهاي راهنمائي توي صبح قشنگند . سلام كردن داركوبها هم قشنگه . حتي دلتنگيها هم قشنگه . مرسي بابت اينكه چشممو به قشنگيهاي ناشناخته باز مي كني . 6- شماره يك مهربون : عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي / عشق داند كه در اين واديه سرگردانند . زود زود منتظرت هستم . 7- سيمينك : مي خواستم برات چيزي بگم اما بيخيال . 8- مريمي مهربون : وقتي شقيقه هايم از تحمل زخم هاي كهنه تير مي كشند ، مجبور مي شوم به دورترين عزيزترينم با بلندترين صدا بينديشم . 9- انفرادي 425 : اگه زندگي مثل ته خيار تلخه ، تهشو بكن بنداز دور . 10- خودم : خرم ان روز كزاين منزل ويران بروم / راحت جان طلبم وز پي جانان بروم .
¤ siminak
حقیقتش کمی گیج شدم ........زندگی خیلی سخاوتمنده ، به راستی سخاوتمند و ما باید بهره ی خودمون رو از زندگی بگیریم . اینکه چه چیزی بحث روز شده و چه حرفی ورد زبون همه ، دلیل خوبی برای موافقت یا مخالفت با یک نظر نیست . عشق و دوست داشتن بسیار آرامش بخشه ولی برای انسان هیچ معیاری تعیین نمی کنه . هیچ چیز رو برای ما انتخاب نمی کنه . من یک حقیقت هستم مثل او ، مثل هر چیز دیگه ، اینجا ما تعیین کننده هستیم که چطور انتخاب کنیم ، گاهی واقعا به اشتباه انتخاب می کنیم یا انتخاب می شیم من نابرابریهایی رو دیدم و حتی لمس کردم ولی نسبت به عمومیت دادن آن ، دیده خوبی ندارم ، خیلی چیزها از ضعف ما، ترس ما و عدم آگاهی ما سر می زنه ، من در مورد مردها یا زنها به طور خاص حرف نمی زنم . در مورد یک حقیقت که ما هستیم صحبت می کنم . پذیرش حقی برای دیگری به همان اندازه که خود رو محق می دونی و قبول اینکه تفاوتها ظاهری هستند نه حقیقی ، خیلی از مشکلات رو حل می کنه .... من می خوام درها رو باز بزاریم تا نوری که اون بیرون هست همه جا رو روشن کنه ، کاش همه ساده و مهربان بودیم
¤ bamdad
ا.ن. مهدی جان ... اومدم توی نظرخواهی مطلب تو چند خطی بنويسم ديدم کلی طولانی شد ... تصميم گرفتم که پستش کنم ... نميدونم چرا يک دفعه نطقم باز شد و رفتم بالای منبر ... :)....قابل توجه کسانی که معتقدند زنها توی ظلم به خودشون ۵۰٪ نقش دارند ... من خودم از ترم اول دانشکده هميشه دنبال کار کردن و استقلال مالی بودم تا حتی الامکان از پدرم پول نگیرم... يعنی وقت ازدواج بدنبال تکيه گاه نبودم و براحتی گليم خودم رو از آب ميکشيدم ... ازون دخترهايی بودم که کلی ادعام ميشد و با سنت های غلطی که میگه آشپزخونه مال زنه و اگه مرد خونه یک استکان بشوره به زنش کمک کرده بشدت مخالف بودم .... با اينحال تا سرم رو چرخوندم ديدم سرقفلی آشپزخونه بنامم سند خورده ... اولش اصلا نفهميدم چطوری من سر از آشپزخونه درآوردم و همسر سابقم پای کامپيوتر و تلويزيون و کتاب .... اين در حالی بود که اونهم مثل من از اين سنت ها بشدت احساس انزجار ميکرد (البته تنها در کلام) بدبختی اين بود که ماشين رخت شويی و اتو و خريد و ..... هم يکی پس از ديگری بنام من سند خوردند ... اولش که داغ بودم حسابی تخته گاز رفتم ... تا جايی که از شدت خستگی از کار بيرون و کارهای و مسئوليتهای متعدد .... ناخود آگاه تبديل شدم به يک موجود تلخ و غر غرو ....و تمام اين معضل شروعش از جايی بود که ۹۰٪ کارها رو من بخوبی بلد بودم و بدون هيچ حرفی و سخنی شروع کرده بودم به انجام دادنشون ... خب چه ايرادی ميشه به اون بينوا گرفت وقتی از خانه پدر و مادربیرون آمده و به خانه ای پا گذاشته بود که غذا آماده ميشد ... لباسها شسته ميشدند ... اطو ميشدند ... يخچال و فريزر هم مرتبا پر ميشدند ... خريد هفتگی هم بين راه کار و خانه انجام ميشد و به خونه حمل ميشد (صد البته بدون ماشین شخصی) جابجا ميشدند ... الی آخربله درسته ظاهرا مقصر اصلی من خودم بودم که بدون هیچ حرفی از اولش همه کارها و مسئولیت ها رو بعهده گرفته بودم (در کنار هفته ای ۵۰ ساعت کار بیرون از خونه) ... ولی خوب حرف من اینه که اون آقا هم حتما مصلحتش ایجاب میکرد که چشمهاش روی اینهمه زحمات من ببنده و براش مهم نباشه که من از صبح تا شب حتی یک دقیقه هم وقت نشستن ندارم... تازه به من ایراد هم بگیره که چرا من دیگه مثل سابق کتاب نمیخونم ... و میزان مطالعه خودش رو چپ و راست بکوبه توی ملاج من و در کمال وقاحت حتی اظهار نظر من رو درباره بعضی از بحث های فرهنگی به تمسخر بگیره و از بالا به من نگاه کنه ... همون کسی که از پدرش و دیگر هم نسلان پدرش و شیوه برخورد اونها با جنس زن همیشه ابراز انزجار کرده بود .... درعمل ول معطل بود فقط نسخه مترقی اونها بود که اجازه میداد زنش بیرون از خونه کار بکنه ... اجازه میداد که چه عرض شود .... علنا توقع داشت که من حتما پول هم در بیارم... واقعیت این بود که ما دونفر ۳ سال تمام قبل از ازدواج با همديگه يللی تللی کرده بوديم و حرفهای بزرگتر از سايز دهنمون زده بودیم ... اما درعمل هم بعهده گرفتن همه امور خانه از طرف من اشتباه بود و هم ناديده گرفتن تمام زحمات من از طرف اون آقا ... اونجا بود که حرفهای قشنگ و رنگين ما دو تا درعمل همگی به گِل نشستند .... ميدونيد چرا؟؟؟؟؟ چون هيچيک از ما دونفر هيچ الگوی عملی جلوی چشامون نبود ... و هرچه زن من توی زندگیم اعم از کارمند و خانه دار ديده بودم .... مسئول همه کارهای خانه بودند بعلاوه بچه داری ... با اين تفاوت جزئی که اگه اون خانمها کار ميکردند هم درآمدشون ميرفت توی حساب شخصی شون و چرخ زندگی بدون درآمد آنها از حرکت باز نمی ايستاد ... اما کار نکردن من معادل اجاره ندادن و يا هوا خوردن بود ... پ.ن. دوستان باور کنيد مسائلی که درباره تجربه خودم مطرح کردم کوچکترين اغراقی درشون نيست ... عين واقعيته ... واقعيتی بسيار تلخ اما آموزنده ... تا اينجا برای خودم که خيلی آموزنده بوده ...
Tuesday, December 16, 2003
¤ Shift
ا.ن : اين جابه جائي كار دست ما داد . چون يكسري توي بلاگ قبلي نظر داده بودند و اين كامنتها اينجا نيومد . شرمنده ، هيچ كامنتي پاك نشده فقط كامنتهاي اون بلاگ به اينجا منتقل نشده . دوست عزيز متاسفم ! متاسفم كه چشماتو باز نكردي و نديدي دختر ايروني اوني نيست كه تو تصوير كردي . دوست عزيز ! اينجا ايرانه ، اينجا بازار اسارت دخترها در دستهاي من و تو و امثال ما داغه . اينجا دخترها اسيرند ، اسير سنتهاي پوسيده و غلط خانوادگي ، اسير شرافتهاي ننگ گرفته خانواده ، اسير خودخواهي مرداني كه خود بدنهاي زيادي را لمس مي كنند اما مي خواند يك بدن لمس نشده داشته باشند . اينجا دخترها براي يكساعت دير رسيدن به خانه بايد دروغهاي محكمه پسند بگويند و گرنه سروكارشون با تفتيش بدني و آزمايش تشخيص حاملگيه . اينجا ايرانه جائي براي به بردگي كشيدن زنها و دخترها ، از صبح تا شب به كار كشيدن در محل كار ، آشپزخانه ، خانه ، توي صف نونوائي ، توي صف خريد و ... شبها هم جسمشو استثمار مي كنند بي توجه به روحي كه داره از بين مي ره ... اينجا به زبون آوردن اسم يك پسر هم گناهي نابخشوده است . چه برسه به خاطرخواهي يك دختر ، لمس دست يك پسر با همخوابگي با اون هيچ فرقي نداره ... نه دوست عزيز! اينجا كشور بردگي زنهاست ... اين بردگي از لباس پوشيدن تا ... بهشون تحميل ميشه . تف بركسائي كه اين بردگي و برده داري رو باب كردند . از ديني برآمده از كشور زنده به گور كردن دخترها ديگر چه توقعي مي توان غير از اين داشت ؟ پ.ن : اين جمله رو امروز رو ديوار خوندم (( بي حجابي زن نهايت بردگي فكري اوست )) !!!!!!!!پ..ن1 : اي عاشقان عصار رو بدجوري دوست دارم . اين بشر آخر جسارته .
¤ siminak
من سیمینکم ، یعنی سیمین کوچیک ، خیلی کوچیک ، اونقدر کوچیک که خیلی وقتها نادیده گرفته میشه ، ولی کوچولو نیستم ، چند وقتی میشه که یه گوشه ی دیگه از این دنیای گنده با روزگار سر می کنم ، توی خیابونهای نا شناخته قدم می زنم ، گذر مردم نا آشنا رو تماشا می کنم ، بد نیست ، گاهی هم خیلی خوبه .روزهایم لبریز از نقشها ، صداها ، هجاها و سایه های تازه هستند و نیرویی در درونم ، این نیرو باید بطور تمام و کمال ، برای من ، برای تو و برای آنها که دوستشان داریم ، به نیکی تبدیل شود .
Monday, December 15, 2003
¤ siminak :
هیچ کلامی از طرف من ، هیچ کاری از سوی من قادر نیست ، احساس خوبم رو از همنشینی با شما بیان کنه .زمانی دست زندگی سنگین و لحظه ها بی ترانه است. هنگامه ی اعتماد زندگی چه سبک میشه و زمان چه پر ترانه .وقتی در شهری عظیم ، بیگانه هستم ، همنشینی در اینجا شکوهمنده . حالا می تونم بگم " فقط خدا ، من و شما می دونیم در دلم چی می گذره "و هیچ کس نمی تونه به تنهایی از زیبایی هایی که درک می کنه لذت ببره
|